جالب است که در این به قول معروف سراچه ی ذهنم که مثل اتاقمان پر از کتاب های چهار سال دبیرستان و کتاب کمک درسی شده این از کجا پیدا شده!؟می گویند نزدیک کنکور باید تمام فکر و ذهنت درس و هدفت باشد.اما آخر مگر می شود به هدف آینده ات فکر کنی و گذشته به یادت نیاید؟ مگر جز این است که ذهن ما هر وقت یک کلمه را می شنود ناخودآگاه متضاد آن را در زمینه دارد؟
دلم نفس نفس زدن های بعد از بازی را می خواهد...صورت سرخ آفتاب خورده و رد خیس عرق روی گونه ها و سوزش ملایم تنگی مقنعه زیر چانه...
من دلم کلاس کتابی را می خواهد .جلسات بحث سیاسی را که دلم پر می زد برایشان ولی جرئت اظهار نظر نداشتم. کلاس چراغی را که با تمام وجود سعی کردم دوست داشته باشم و نشد!هیچ وقت مزه ی آن شیرکاکائو های هول هولی را یادم نمی رود که در حین دویدن دوشادوش هم بازیان به نسبت رفیق فرو می دادیم.ترس از دیر رسیدن سر کلاس و رو به رو شدن با چهره ی عصبانی حمیدی عزیز!تهدید به کم شدن نمره انضباط و وای! اگر مامان بفهمد چه؟ ترسی که کم کم از دلهره به هیجان دیر نرسیدن سر کلاس تبدیل شد و گاهی وقات هم با چاشنی بی خیالی...
در دبیرستان خیلی بزرگ شدم.خیلی بیشتر از چهار سال... مگر می شود فراموش کرد طولانی ترین دوران زندگی ات را؟ دوران واقعی نوجوانی و شیطنت را؟
اولین صحنه ای که از دبیرستان در ذهنم تداعی می شود صدای پا و توپ در حیاط پر از آفتاب مدرسه است.آن شور و اشتیاق بازی کردن وقتی سر کلاس نافذ کلام نشسته بودی و بچه ها زود تر از تو رفته بودند پی عشق و حال...صدای خنده ی (( بده این ور...بابا این جا!)) که انگار مثل سیخ داغ در قلبت فرو می کردند... با هر بار برخورد توپ به پا انگار میخی که در صندلیم بود بیشتر در بدنم فرو می رفت و نگاه منتظرم را به سمت ساعتی می کشاند که نیم ساعت قبل از پایان زنگ را نشان می داد. حالا موقع اش بود. دست بالا می رفت و با اشاره ی سر معلم از راهرو ها عبور می کردم و راه پله را دو تا یکی می پریدم. با ترس و لرز از جلوی دفتر مدرسی می گذشتم تا در میدان فوتبال دوباره لایی بخورم! سرافکنده بشوم از اشتباهات مسخره ام ، حرص بخورم از شوت به دروازه های خالی که نود درصد گل نمی شدند و وعده های بچگانه به خودت که فردا بهتر بازی می کنم...
برچسب:
نویسنده: پرهام صادقی