دل که نه این پاره پاره بسته را
هر دم از این جا به آنجا می کنی
از در خانه که تا مسجد روی
در خیابان روضه بر پا می کنی
زاهد بیچاره را با یک سلام
رند و مست بی سر و پا می کنی
گفتمت با خانواده کی رسیم
خدمتت گفتی که بی جا می کنی!
پس بگو بر من که بیماری مگر
صد هزار عاقل تو شیدا می کنی؟
یا چرا در بند و زندان نیستی؟
این همه قتل هویدا می کنی...
آفرین، احسنت! اما یک سوال
این همه دل را کجا جا می کنی؟!
فاطمه