خرید بک لینک
دیدی که رفتی و دلم در فقر تو بیمار شد

این سر به روی گردنم بار دگر سربار شد

تیر چراغ کوچه ها هر شب تماشا می کند

دستان سردم را که از فرط کبودی زار شد

هر روز می پرسم ز خود در آینه این کیستی؟

من خانه ویلایی ام کز رفتنش آوار شد

برگرد و جانم را بگیر ای بی وفای با صفا

آن دست های بی گنه با من چرا جبار شد؟

این دل جفای بودنت هر دم تمنا می کند

آتش بزن جان مرا کز این بدن بیزار شد...

فاطمه

برچسب: سربار, نویسنده: پرهام صادقی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 19:28

صفحه بندی